تبليغاتX
دو عاشق


دو عاشق

سلاممممممممممم به همه ی دوستای گل و نازنینم

یه مدت نبودم اما دوباره برگشتممممممم...

خیلی دلم واسه وبلاگ و نوشته هام و دوستای عزیزم تنگ شده بود...

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 22:28 توسط مریم|

امان از این بوی پاییزی و آسمان ابری...

که آدم نه خودش میداند دردش چیست

و نه کسی دیگر...

فقط میدانی که هر چه هوا سردتر میشود

دلت آغوش گرمتری میخواهد...!!!

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 14:41 توسط مریم|

در آغوشم بگیر


آن چنان خسته ام


که حتی افقهای نگاهم نیز گم می شود


در این هوای دلگیر


مرا محکم بفشار


برای زندگی تهی از هیجانم  مرا محکم در آغوشت بفشار


به من ببخش نوازش دستت را


با تصنیف دوستت دارم لبهای شیرینت


و مرا نوازش بده در این روزها


بگذار من نیز


تو را در اغوش گیرم 

 

و لب بر لبهای تو گذارم 

 

تا دریابی چه قدر دوستت دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 16:39 توسط مریم|

آدم هـا می آینـد


زنـدگی می کننـد


می میـرنـد و می رونـد ...


امـا فـاجعـه ی زنـدگی


آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه


آدمی می رود امــا نـمی میـرد!


مـی مـــانــد


و نبـودنـش در بـودن


چنـان تـه نـشیـن می شـود



کـه آدمی می میرد ...


در حالـی کـه زنــده است ...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 21:26 توسط مریم|

گاهی وقتا از ته دلم میخوام ببینمت

اما وقتی روبروت میشینم حس میکنم کافی نیست

اون موقعست که از خدا میخوام هیچ فاصله ای نباشه

میخوام یکی بشیم... مثل دلامون...

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 14:18 توسط مریم|

وقتي آسمان بر سرم عشق می باريد

نبايد از خيس شدن می ترسيدم و نترسيدم

براي همين بود که چترم را به کناری انداختم

به آبشار آسمان سر سپردم

باريد و باريد و باريد...

تا کوير تنم پر شد از بوی ياس و پونه

پر شد از عطر ياد تو ...

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 13:34 توسط مریم|

براي تو مي نويسم

براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست

براي تويي كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست

براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست

براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد

براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است

براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي

براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي

براي تويي كه هر لحظه دوري ات برايم مثل يک قرن است

براي تويي كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 12:4 توسط مریم|

آنقدر مرا سرد کرد...

از خودش...

از عشق...

که حالا به جای دلبستن یخ بسته ام...

آهای...

روی احساسم پا نگذارید!!!!

لیز میخورید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 17:31 توسط مریم|

 

دلتنگي
عين آتش زير خاكستر است
گاهي فكر ميكني
تمام شده ،
اما يك دفعه
همه ات را آتش مي زند !!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 16:27 توسط مریم|

دلم میخواد از اسارت کلمات رها بشم...

                                         یه جور دیگه بنویسم...

                                                               از دنیا...

                                                                   از زندگی...

                                                                          از آدما...

                                                                                از تو...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 20:19 توسط مریم|


Fieldمن را خالی از برکت مکن

Option غم را خدایا On مکن

File اشکم را خدایا Run مکن

Delete کن شاخه های غصه را

سردی و افسردگی را ، هر سه را

Jumper شادی بیا تا Set کنیم

سیستم اندوه را Reset کنیم

نام تو Password درهای بهشت

آدرس Email سایت سرنوشت

تا نیفتد Bug در اندیشه مان

تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا از بهر ما ایمن فرست

بهر دل های پرآتش Fan فرست

ای خدا حرف دلم با کی زنم

Help می خواهم که F1 می زنم
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 18:38 توسط مریم|

من به نبودن هایت عادت کرده ام


روزی اگر باشی


دلم یکه میخورد...

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 15:31 توسط مریم|


گفتم رو براهم

نمی دانند که رو به راهی هستم که تو رفته ای...!!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 15:29 توسط مریم|

 

در این عطش غریب قلبم تنها تو را صدا می زنم


چشمانم لبریز از تصویر زیبای تو می باشد


انگشتانم تنها نام زیبای تو را بر روی هر برگی نقاشی می کنند


در این شب خاکستری تنها بالهای خود را به سوی تو می گشایم


تا آغوشت پناهگاهی برایم باشد


آفتاب عشقت مرا می سوزاند اما این سوزش برایم لذت بخش است


نگاهم به سوی تو می لغزد..احساسم را بر روی برگهای پاییزی حکاکی می کنم


سفری در پیش دارم که در این سفر فانوس دلم عشق زیبای توست


عشق توست که این روشنایی را به جاده های تاریک ذهنم می بخشد


طنین تنهایی و غم را از من دور ساختی


رشته ی گرم نگاهت را با نگاهم پیوند دادی و در هوای مه آلود نا امیدی


طپش های قلبم را به اوج خود رساندی


عطر بودنت را با تمام وجودم از دشتهای نیلوفری استشمام می کنم


لحظه های تردید و وحشت را از خود دور می سازم


 و نورهای بی رنگ را به زیبایی و سرخی شقایق عاشق می بینم


نسیم سبز چشمانت را خواهانم ،من با تو آرامم...


بیا و در گهواره ی خروشان عشقم بیارام

 

و به لالائی مهتاب گوش فرا ده او برایت زمزمه می کند


هر کجا هستی با من باش...با من بمان 


پیچکهای مهرت را بدور من حلقه زن و مرا غرق در آنها کن


کتیبه ی عشقت را برای همیشه در قلب خود محفوظ نگاه خواهم داشت


می خواهم از با تو بودن زمان را هم گیج و گنگ سازم


دل عاشقم را از نور محبت خود بی نصیب مگذار ...


با من بمان برای همیشه


کاش می شد بدون هیچ اضطرابی سر بر بالین گذاشته


و نگاه های تشنه ی خود را میهمان قلبمان می کردیم


بگذار بار دیگر با بودن تو متولد شوم


 و وجودم را با عشق بی دریغ تو شستشو دهم


بگذار تا برای همیشه در دفتر خاطرات قلب تو باقی بمانم


از کوچه های تاریک دلتنگی ام گذر کن و آسمان دلم را ستاره باران


پروانه ی زیبای گلستان دلم باش ......


من تنها تو را می خواهم


فقط  تو  را.....


 

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 15:57 توسط مریم|

 

دوباره تنها شده ام، دوباره دلم هواي تو را کرده

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم

به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم. تو را کجا مي توان ديد؟

در آواز شب اويز هاي عاشق؟

در چشمان يک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم

و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي

اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم...

مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود

مي ترسم نتوانم بنويسم و آخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد و تازه ترين شعرم به تو    

هدیه نشود

دوباره شب، دوباره طپش اين دل بي قرارم

دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد

دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم

دوباره شب ، دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود

دوباره شب، دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته

دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره سکوت، دوباره من و يک دنيا خاطره...

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 20:49 توسط مریم|

 

امشب دوباره بغض دوباره اشک

دلم گرفته

تنهام تنهای تنها

هیچ کس پیشم نیست

بدون همنفس

بدون هم درد

هیچ کس دردمو نمی فهمه

دلم گرفته

نمیدونم چرا

نه حرفی

نه نگاهی

نه صدایی

تنهای تنها

توی تاریکی مطلق شب

فقط نور ستاره

نور ماه

تنها نشسته ام پشت پنجره

دستانی لطیف و دوست داشتنی

دستان سردمو میگیره

فشار میده

نگاهش میکنم

لبخندی زیبا

با صدای دل نشین

با نفسهای گرم

دیگه تنهات نمیذارم نفس

او نفسم بود

نفسم هست

نفسم خواهد ماند

دوستت دارم نفسم

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 20:21 توسط مریم|

 

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

و می شمارم

صدای شکستن ها را

نمی دانم من کدام امید را نا امید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم

دلتنگم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 15:47 توسط مریم|

 

 

گاهی دلم ازهرچه آدم است می گیرد

 

گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد

 

 نه به شکل دوستت دارم و نه به شکل بی تو میمیرم ...

 

ساده شاید مثل دلتنگ نباش !!

 

فردا روز دیگری ست...

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 19:46 توسط مریم|

 

زیبا تر ین واژه زندگی ام 
ای بهتر ین تکیه گاه برای دلتنگی ام 
همدم و سنگ صبورم
قشنگترین بهانه زندگیم 
از اعماق وجود دوستت دارم
ای کسی که معنای زندگی را وقتی حس می کنم که در کنار تو هستم
تو با کلام گرم و دستان پر محبت خود ، به قلب من نشاط می بخشی
قلب همیشه گرمت تکیه گاهی امن برای دوباره زیستن است

 تو را که مونس تنهائی ام هستی

فصل فصل بهاران عمرم را به پیوند آسمانی مان بخشیدم 
به چشـمانت قـسم تا ابــــد با تــــو و عاشـــقت خـــواهـــم بــــود...


 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 16:53 توسط مریم|

سلام دوستای عزیزم

امشب شب آرزوهاست...

دعا واسه همدیگرو فراموش نکنیم...

امشب دلم گرفته...  دلم میخواد  تا صبح گریه کنم....

دلم میخواد بنویسم ولی نمیدونم از چی یا از کی....

علی جونم الان با گریه دارم این پستو میذارم....

عزیزم تو هم دعا کن...

خدایا امشب هیچ کس رو دست خالی نذار....

خدا جووووووووونم اون چیزی که توی قلب و ذهن منو علی هست رو به حقیقت برسون...

ما رو به چیزایی که میخوایم برسون خواهش میکنم خدااااااااااااااا جووووووونم.....

التماس دعا از همتون فراموشمون نکنین...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 23:46 توسط مریم|

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

در چشمانت خیره شوم

 دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم

سر روی شانه هایت بگذارم....

از عشق تو...از داشتن تو...اشک شوق ریزم

منتظر لحظه ی مقدس که تو را در اغوش بگیرم

بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم

آری من تو را دوست دارم

و عاشقانه تو را می ستایم

عــشق گوش دادن نيست ، بلكه درك كردن است...

فراموش كردن نيست ، بلكه بخشيدن است...

عــشق ديدن نيست ، بلكه احساس كردن است...

عــشق جا زدن و كنار كشيدن نيست ، 

بلكه صبر كردن و ادامه دادن است...


 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 22:14 توسط مریم|

بغلم كن عشق خوبم بذار حس كنم تن تو

از حرارتت بميرم بگيرم عطر تن تو


واسه من آغوش گرمت تنها جاى امن دنياست

ساز آشناى قلبت خوشترين آهنگ دنياست


منوكه بغل بگيرى گم ميشم تو شهر رويا

بند مياد نفس تو سينم مثل مجنون پيش ليلا


به تو شفافُ برهنه دل سپردم بى مهابا

بغلم كن تا نميرم بى تو ، تو دستاى سرما


مثل دامن فرشته شب ما قديس ُ پاكه

حتى ماه به حرمت ما عاشقونه تر مى تابه


بغلم كن عشق خوبم بذار آرامش بگيرم

سر بذارم روى شونه ات با نفسهات خو بگيرم


جز سر انگشتاى گرمت تن من عشقى نديده

دست بكش رو گونه ى من ، منو خواب كن تا سپيده



نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 16:11 توسط مریم|

همه می پرسند

چیست در زمزمهء مبهم آب..؟

چیست در همهمهء دلکش برگ..؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی ارام بلند

که تورا می برد اینگونه به ژرفای خیال....؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها...؟

چیست در کوشش بی حاصل موج..؟

چیست در خندهء جام..؟

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:50 توسط مریم|

سلاممممممممممممم سال ۹۰

باییییییییییییییییییییییی سال ۸۹

سال ۸۹ هم داره میره...

خوشحالم که داره تموم میشه یه جورایی هم ناراحت...

چون امسال هم برام خوب بود هم بد!

خوب واسه اینکه هم عشقم برگشت پیشم هم دانشگاه قبول شدم

بد واسه اینکه امسال واسم خیلیییییییییییییییییییی سخت گذشت...

از خر زدن واسه کنکور گرفته تا دوری از عشقمو و چیزایی که واسمون پیش اومد که اصلا دلم نمیخواد تا وقتی زندم دوباره تکرار بشه...

چه شبایی که تا دم صبح گریه کردمو به خدا التماس کردم که عشقمو پیشم بر گردونه...

خلاصه هر چی بگم توی امسال منو عشقم چقدر زجر کشیدیم به خدا کم گفتم...!!!!

امسال اتفاقای بد و غم و غصش خیلی بیشتر از شادیش بود! واسه منکه اینطور بود

خدا جونم ازت خواهش میکنم سال ۹۰ یه سال خیلی خیلی خیلی خوب واسه همه باشه مخصوصا واسه منو عشقم

آخه غصه و ناراحتی تا کی؟ چقدر؟

دوستای عزیزم لحظه ی تحویل سال ما رو فراموش نکنین

امیدوارم امسال واسه شما هم سال خیلی خوبی باشه همراه با سلامتی و موفقیت و کامیابی و عشق...

خوب حالا بگین:

سال ۸۹ واسه شما چطور گذشت؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 18:10 توسط مریم|

عزیزم متشکرم از

لحظاتی که نگرانم بودی.

لحظاتی را که با من خندیدی.

لحظاتی که دستانم را گرفتی.

لحظاتی که به ایده ها و خواسته هایم توجه کردی.

لحظاتی که به حر ف هایم گوش دادی.

لحظاتی که می تونستی اما من را سرزنش نكردی.

لحظاتی که من را در آغوشت گرفتی.

لحظاتی که به من اعتماد به نفس و جرأت دادی.

لحظاتی که با متانت با من برخورد کردی.

لحظاتی که با من شریک شدی.

لحظاتی که به من آرامش و آسایش را هدیه دادی.

لحظاتی که غمخوارم بودی.

 

لحظاتی که به تو نیاز داشتم،بودی.

لحظاتی که صبوری کردی.

لحظاتی که در کنارم بودی.

لحظاتی که به من اعتماد کردی.

لحظاتی که با من همدردی کردی.

لحظاتی که مرا تحسین کردی.

لحظاتی را که به من دلگرمی دادی.

لحظاتی که ذهنم را از نگرانی آزاد کردی.

لحظاتی که نظرم را محترم شمردی.

لحظاتی که به انتظاراتم پاسخ دادی.

لحظاتی که گفتی "عاشقانه،دوستت دارم".

لحظاتی که به فکر من بودی.

لحظاتی که من را دلداری دادی.

لحظاتی که برایم شادی آوردی.

لحظاتی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

لحظاتی که دلتنگم بودی.

لحظاتی که مواظبم بودی.

لحظاتی که به من محبت کردی.

بهترین لحظه هایم را تو برایم ساختی و هیچوقت این لحظه ها را فراموش نمی کنم

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 19:57 توسط مریم|

یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا * بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو* تک و تنها، به تو می اندیشد* و دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب من!* یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،* به رهت دوخته بر در مانده * و شب و روز دعایش اینست:

"زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی* و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد... "

مهربانم، ای خوب من! یاد قلبت باشد؛* یک نفر هست که دنیایش را،* همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده* و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد.... مهربانم، ای خوب من!* یک نفر هست که با تو * تک و تنها، با تو* پر اندیشه و شعر است و شعور!* پر احساس و خیال است و سرور!*

مهربانم، ای یار من، یاد قلبت باشد؛ * یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است* و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را* از ته قلب و دلش می بوسد* و دعا می کند این بار که تو* با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی* و پر از عاطفه و عشق و امید* به شب معجزه و آبی فردا برسی…

تقدیم به یگانه عشقم

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:41 توسط مریم|

هنگامی که عشق در وجود کسی پدید می آید حالات خاصی در او ظاهر می شود که از این حالات

 

به عنوان علایم عاشقی یاد می کنند. عاشق شدن یک انقلاب درونی است و عشق همه اجزای

 

بدن را تحت تأثیر خود قرار می دهد .

 

در گذشته تصور می شد که عشق در قلب به وجودمی آید؛ اما با گذشت زمان و پیشرفت علم

 

پزشکی این گفته به سادگی رد شد، زیرا هنگامی که قلب انسانی را به انسان دیگر پیوند زدند،

 

عشقی بین آنها تبادل نشد؛ به عبارتی عشقی که در وجود عضو دهنده بود به گیرنده انتقال پیدا

 

نکرد. در واقع عشق یک فعل و انفعال شیمیایی پیچیده است که در قسمت سمپاتیک مغز رخ می دهد.

 

پژوهشگران ایتالیایی دریافته اند که احساسات قدرتمندی که در عشاق ایجاد می شود توسط

 

مولکولی به نام (NGF) ایجاد می شود که این مولکول عامل رشد عصب هاست. آنها برای

 

اثبات یافته های خود، خون 58 نفر را که به حالت دیوانه وار عاشق شده بودند مورد آزمایش

 

قرار دادند و متوجه شدند که میزان مولکول (NGF) خون آنها بسیار بالاتر از افراد مجرد یا

 

افرادیست که این رابطه ی عاشقانه را در مدت زیادیست دارا می باشند ...

 

عشق نیز مانند تمام چیزهای دیگر این جهان بدون شیمی و فیزیک نمی تواند وجود داشته

 

باشد. همان طور که یک بار دانشمندی با بد گمانی گفته بود، پیکان های کیوپید، خدای عشق،

 

چنانچه ابتدا به ماده شیمیایی با نام غیررومانتیک و نه چندان خیال انگیز فنیل اتیل آمین آغشته

 

نمی شد، هرگز موثر واقع نمی شد. بدون اکسی توسین نیز واکنش های بدن انسان هرگز به

 

خلق تراژدی هایی همچون رمئو و ژولیت نمی انجامید.

 

البته هورمون های استروئیدی نظیر استروژن ( estrogen ) و تستوسترون

 

( testosterone ) در مقوله ی حس جنسی نقشی حیاتی ایفا می کنند و بدون آنها شاید

 

هرگز وارد قلمرو پرخطر عشق واقعی نمی شدیم. اما مشهورترین ماده شیمیایی مربوط به عشق

 

همان فنیل اتیل آمین( phenyl ethylamine )  یا PEA است، نوعی آمین که به طور

 

طبیعی در مغز تولید می شود. PEAیک آمفتامین طبیعی، شبیه داروهای موجود در بازار است

 

و می تواند موجب تحریکات مشابهی شود. این همان ماده ای است که احساساتی همچون پرواز

 

کردن در آسمان و بر فراز جهان بودن ناشی از کشش به سوی معشوق را در شما پدید می آورد

 

و همان است که انرژی لازم برای بیدار ماندن تا صبح و مغازله های تلفنی را تامین می کند.  

 

این ماده که در اصطلاح مولکول عشق نیز نامیده می شود در نتیجه یک سری اعمال ساده

 

فریبنده همچون تلاقی دو نگاه یا تماس دو دست از مغز ترشح می شود. هیجانات سرگیجه آور،

 

ضربان تند قلب و نفس زدن های بریده بریده و همه اینها متاسفانه چیزی جز نشانه های بالینی

 

مصرف بیش از حد این ماده شیمیایی در بدن فرد عاشق نیستند.

 

ممکن است کسانی به این مولکول عشق معتاد شوند. آنها به مقادیر زیاد مواد آمفتامین مانند

 

دوپامین، نور اپی نفرین ( nor epinephrine ) و فنیل اتیل آمین نیاز دارند. از آنجا که

 

بدن نسبت به این مواد شیمایی مقاومت پیدا می کند، برای رسیدن به همان درجه از حال، مقدار

 

مصرف این افراد رفته رفته افزایش پیدا می کند. از این رو برای برآوردن نیاز خود ناگزیرند

 

روابطشان را مدام تجدید کنند. از انجام بعضی فعالیت های پرتنش نظیر سقوط آزاد از هواپیما

 

پیش از بازکردن چتر نجات یا با خوردن شکلات نیز می توان مقداری PEA دریافت کرد. شاید

 

به همین دلیل باشد که شکلات هدیه مناسبی برای روز والنتاین ( روز عشاق ) به شمار می آید.

 

یکی از موادی که همراه PEA آزاد می شود ماده شیمیایی عصبی دوپامین ( dopamine )

 

است. پژوهشی که چندی پیش در دانشگاه ایموری انجام شد نشان می دهد که ول های ماده

 

( نوعی جونده کوچک ) در پاسخ به آزاد شدن دوپامین در مغزشان جفت خویش را انتخاب می

 

کنند. وقتی در حضور یک ول نر به آنها دوپامین تزریق می شود، بعدا در میان جمعی از نرها

 

فقط او را انتخاب خواهد کرد.

 

جدیدترین کشف، آرایش مولکول ها دراین ترکیب شیمیایی است و این تمام جهان را هیجان زده

 

کرده زیرا اکنون همچون جادوگران زمان قدیم، ما هم میتوانیم معجون عشق بسازیم. به عبارت

 

دیگر انسان اکنون در ابتدای راه جداسازی این ترکیب شیمیایی و ساخت داروهایی است که می

 

تواند موجب این واکنش ها در ما شوند. یعنی دارو را مصرف می کنید و بعد عاشق اولین کسی

 

می شوید که می بینید. تصور کنید جهان با چه افتضاحی روبه رو خواهد شد. اما دانشمندان می

 

گویند در حال حاضر از این کشف می توان در تنظیم بعضی واکنش های شیمیایی یا درمان

 

بیماری ها یا پژوهش های سودمندتر دیگر استفاده کرد. با این همه چه چیزی سودمندتر از

 

آنکه بتوانید با خوردن یک دارو کسی که دوستش دارید را عاشق خود کنید ؟ اما در حال حاضر

 

پژوهش هایی که روی مولکول فنیل اتیل آمین صورت می گیرد، می تواند در آزمون مواد

 

شیمیایی وابسته به بیماری های ذهنی از جمله بیماری پارکینسون فوق العاده موثر باشد.

 

از سوی دیگر آنچه درباره عشق می دانیم هنوز عمدتا خارج از کنترل ماست. برای مثال

 

شیفتگی ظاهری نخستین مرحله عاشق شدن است؛ کششی اجتناب ناپذیر به سوی معشوق. این

 

جذبه موجب ترشح انفجاری مواد شیمیایی عصبی بسیار شبیه به آدرنالین می شود. با کمک

 

فنیل اتیل آمین ( که سرعت جریان تبادل اطلاعات میان سلولها را افزایش می دهد)

 

دوپامین ( که ما را برافروخته می سازد و باعث می شود در نتیجه ی گرمای محبت احساس

 

خوبی داشته باشیم ) و نور اپی نفرین ( که موجب تولید آدرنالین می شود) ، کاری می کند که

 

جهان به کام ما باشد، چشم هایمان آکنده از برق عشق شود و قلبمان تندتر بتپد...

 

پس از آن تمام هستی ما وابسته به دیدار یار است. همان که در حضورش تمام این واکنش ها در

 

بدن ما به راه می افتد و هرچه اعتیاد ما به این مواد شیمیایی قوی تر می شود، کشش ما بسوی

 

او نیز شدیدتر می شود. در این مرحله مرتکب اشتباهات احمقانه بسیار می شویم. داستان های

 

عشقی پر از این اشتباهات است.در واقع آنچه شیفتگی می نامیم تمام آن کارهایی است که این

 

سه ماده شیمیایی با ما می کنند. احساس می کنیم سرشار از انرژی هستیم، روی ابرها سیر می

 

کنیم و می توانیم بدون خستگی ساعت ها حرف بزنیم.

 

به گفته ی فیشر (H.Fisher)، انسان شناس دانشگاه راتجرز و معروف ترین پژوهشگر

 

عشق در زمان ما، دوپامین و نور اپی نفرین ( که ساختاری بسیار مشابه آدرنالین دارد ) روی

 

هم رفته موجب شادی، انرژی زیاد، بی خوابی، اشتیاق، بی اشتهایی و تمرکز می شوند. او می

 

گوید « وقتی شرایط خاص فراهم شود، بدن انسان معجونی از شور عشق تولید می کند و ...

 

مردان آسان تر از زنان این کار را می کنند و این به خاطر طبیعت دیداری تر آنها است. »

 

مقادیر زیاد دوپامین به ترشح نور اپی نفرین بیشتر می انجامد که تمرکز، حافظه کوتاه مدت،

 

بیش فعالی، بی خوابی و رفتار جهت دار را تقویت می کند. به عبارت دیگر دو طرف در این

 

مرحله از عشق، به شدت روی رابطه ی خویش تمرکز دارند و به اغلب چیزهای دیگر توجهی

 

نمی کنند. تبیین محتمل دیگر برای این تمرکز شدید و نگاه دلخواه که در مرحله جذبه دیده می

 

شود، توسط پژوهشگران یونیورستی کالج لندن ارائه شده است. آنها کشف کرده اند که افراد

 

عاشق، سروتونین ( serotonin ) کمتری دارند و دیگر اینکه مدارهای عصبی مرتبط با

 

ارزیابی دیگران در آنها سرکوب شده است. این مقدار اندک سروتونین همان چیزی است که در

 

افراد مبتلا به اختلال وسواس فکری - عملی دیده میشود و این احتمالا تبیین می کند که چرا

 

عاشق درباره ی معشوق خویش این همه وسواس فکری دارد.

 

دوپامین به نوبه ی خود تولید اکسی توسین ( oxytocin ) را تحریک میکند که گاهی «ماده

 

ی شیمیایی آغوش » نامیده می شود. اکسی توسین بیش از همه به نقشی که در ایجاد انقباض

 

حین زایمان و کمک به شیردهی نوزاد دارد شناخته می شود. دانشمندان اکنون بر این باورند که

 

هر دوجنس هنگام آغوش و نوازش این هورمون پرورشی را ترشح می کنند و میزان آن در

 

زمان ارگاسم ( اوج لذت جنسی ) به اوج می رسد. اکسی توسین نیاز به در آغوش گرفتن را در

 

عشاق به وجود می آورد و سبب می شود که تماس نزدیک با جفت افزایش یابد.

 

به گفته ی پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا در سان فرانسیسکو، هورمون اکسی توسین « در

 

ارتباط با توانایی حفظ روابط سالم بین اشخاص و مرز بندی های روان شناختی سالم با افراد

 

دیگر است. » وقتی در هنگام ارگاسم ترشح می شود، به تدریج یک پیوند عاطفی ایجاد می کند.

 

هرچه رابطه جنسی بیشتر شود، این پیوند هم قوی تر می شود.

 

به این ترتیب دو طرف به هم عادت می کنند. به همین دلیل است که جدا شدن این قدر کار

 

دشواری است. حتی وقتی واقعا دیگر علاقه ای به طرف مقابل ندارید و می دانید که باید او را

 

ترک کنید، اغلب احساس می کنید که « نمی توانید ». چرا؟ زیرا به او اعتیاد شیمیایی پیدا کرده

 

اید. ترک اکسی توسین وقتی که شما را به فرد نامناسبی قلاب کرده باشد، می تواند حتی از

 

ترک هروئین هم دشوارتر باشد. در واقع مسکن اکسی کانتین ( oxycontin ) که ساختاری

 

مشابه اکسی توسین دارد، یکی از اعتیاد آور ترین داروها به شمار می آید.

 

در دنیای پیام های شیمیایی، انسان به لحاظ علمی یک گونه ی تک همسر

 

( monogamous) به شمار نمی آید؛ ما در میان آن 3 درصد از گونه هایی که تک

 

همسراند جایی نداریم. گونه هایی که تا آخر با همسرشان می مانند معمولا دارای مقدار زیادی از

 

یک ماده شیمیایی دیگر به نام وازوپرسین ( vasopressin ) هستند که در اصطلاح

 

هورمون تک همسری نامیده می شود.

 

به این ترتیب وازوپروسین که درواقع یک هورمون ضداداراری است، با تشکیل رابطه ی تک

 

همسری بلند مدت در ارتباط است. دکتر فیشر معتقد است که اکسی توسین و وازوپروسین با

 

مسیرهای دوپامین و نور اپی نفرین در مغز تداخل می کنند. شاید به همین دلیل باشد که با

 

افزایش دلبستگی عشق شور انگیز کمرنگ می شود.

 

دانشمندان می گویند که پس از دوره معینی که بین یک سال و نیم تا چهار سال طول می کشد،

 

بدن فرد به محرک های عشقی عادت می کند.

 

نرخ طلاق در سالهای چهارم ازدواج به اوج خود می رسد.در این مرحله رابطه یا آنقدر قوی

 

است که ادامه یابد یا به همین جا ختم می شود. برای مثال اندورفین ها هنوز می توانند به فرد

 

احساس خوشبختی و امنیت بدهند. علاوه بر این اکسی توسین نیز هنوز در هنگام رابطه جنسی

 

آزاد می شود و احساس رضایت و تعلق ایجاد میکند. وازوپروسین نیز به کمکتان می آید و

 

همچنان در ایجاد وابستگی نقش بازی می کند. غم ناشی از مرگ همسر نیز کار اندورفین هاست

 

که در شخص اشتیاق با هم بودن به وجود می آورند.

 

در پایان باید گفت که حتی دانشمندان سرسخت نیز می پذیرند که شیمی همه چیز نیست.

 

فرهنگ، شرایط، شخصیت و دهها متغیر دیگر کمک می کنند تصمیم بگیریم به چه کسی توجه

 

کنیم و در چه زمانی بی تفاوت بمانیم. پس تلاش نکنید که احساس عاشقانه را در زیر زمین

 

آزمایشگاه شیمی خلق کنید، بلکه تمام تلاشتان را بکنید تا از فرصتی که زندگی به شما می دهد

 

به بهترین شکل استفاده کنید...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 18:33 توسط مریم|

استاد معمولی : استادی که مثل بچه ی آدم بیاد سر کلاس و درسشو بده و

امتحان معمولی هم بگیره و قال قضیه رو بکنه و بره

استاد خوب : استادی که بازم مثل بچه ی آدم بیاد سر کلاس و درس بده و یه

امتحان آسون بگیره و بازم قال قضیه کنده شه

استاد عااااااااالی : استادی که با لبخند وارد کلاس شه و درس بده و یه امتحان

تستی رااااااااحت بگیره


استاد ج ی ی ی ی ی ی گر : استادی که با نیش تا بناگوش باز شده بیاد

سر کلاس و توی دو ساعت کلاس یک ساعت درس بده ( بقیه ساعت رو بذاره واسه

بحث های خارج از کلاس ) و سی تا سوال بده و ده تا رو واسه امتحان بگیره !

استاد نفسسسسسسسسس : استادی که شاد و شنگول بیاد سر

کلاس و فقط ده تا برگه ی کپی شده بده و همش نیم ساعت در مورد موضوع درس

حرف بزنه و دانشجوهای محترم رو با میرزا بنویس اشتباه نگیره و امتحان هم از همون

ده تا برگه که داده بود بگیره

استاد راحت الحلقوم :استادی که از اول ترم تا آخر ترم همش یه جلسه بیاد و 5

 تا کپی بده و یه امتحان تستی از همونا بگیره


استاد پَپه : استادی که میاد سر کلاس و به زووووووور شروع می کنه به حرف زدن

و روشو بر می گردونه از 40 نفر دانشجو همش 3 نفر موندن سر کلاس ( که اونا هم یا

خوابن یا دارن از استاد محترم فیلم تهیه می فرمایند ! ) و تا شروع می کنه به حرف

زدن کلاس تمام شده !

استاد بی کار : استادی که از روی بیکاری اومده تدریس می کنه و هر کی هم

بخواد می تونه کلاساشو غیر حضوری بگذرونه و بیشتر از 60 جلسه غیبت مستمر

داشته باشه و امتحان هم به زور می گیره و صحیح هم نمی کنه و از بالا تا پایین

لیست واسه همه 10 رد می کنه که همه قبول شن و مجبور نشه کلاسای شلوغ رو

تحمل کنه !

استاد بی حال : استادی که می شینه و کلاس رو میده به دانشجو و دانشجوی

محترم هم کلاسو میبره رو هوا و آخرشم یه امتحان 10 تستی می گیره و تمام می

شه !

استاد بد : استادی که با اخم میاد سر کلاس و درس میده و یه امتحان معمولی

می گیره

استاد سخت گیر : استادی که یه عالمه درس میده و یه امتحان افتضاح هم می

گیره که از 50 نفر 40 نفر قبولن !


استاد آدامس :استادی که توی دو ساعت کلاس به اندازه ی 4 ساعت تدریس

می کنه و همه ی اونا رو جلسه ی بعدش می پرسه و یه امتحان فوق العاده سخت

می گیره و از 50 نفر همش 10 نفر رو قبول می کنه (نکته ی تستی : این آدامس

یعنی اینکه به زوووووور می تونی از دست استاد در بری و حداقل باید 3 بار درسش رو

بگیری تا یه بار پاس کنی (!

استاد جیگیلی دو رو : استادی که جوون باشه ( خانم یا آقا ) و همیشه 20 تا

از دانشجوها دنبالش راه می افتن که مثلا ازش سوال بپرسن و خودشونو به این

استاد جوون خوشگل خوش تیپ نزدیک کنن ، ولی آخر ترم که می شه یه امتحانی

می گیره که همه ی اون 20 نفر حالشون می ره تو قوطی کنسرو ! ! ! ( تازه همه

می فهمن که زیر این استاد خوشگل و خوش تیپ چیزی به جز یه هیولای 7 سر نبود

ه!!!)

نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 15:42 توسط مریم|

سلامممممممممممم دوستای عزیز من

اگه یه تابلو تو آسمون باشه که همه ی مردم دنیا ببیننش روش چی می نویسی؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 20:22 توسط مریم|

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند...

 

دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی...

  

چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت همه جا را پر میکند...

 

بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند...

 

و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد...

 

دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است...

 

دلم برای چشمهای  تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند...

 

دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی خورشیدو ماه و ستاره...

 

گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر شبی خوابت نبرد،لااقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود...

 

دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش...

 

دوستت دارم نازنینم.دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است... گرچه میدانم دل تو دیگر برایم تنگ نمیشود...!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 20:29 توسط مریم|


آخرين مطالب
» سلام سلام همگی سلام ای زندگی سلامممممممممم...
» بوی پاییز...
» در آغوشم بگیر...
»
»
»
» براي تو مي نويسم
»
»
»

Design By : Pichak